نقد زیستبومگرایانة داستانی کوتاه از غلامحسین ساعدی
صفحه 1-18
عبدالله آلبوغبیش؛ فاطمه گل بابائی
چکیده واکاوی پیوند ادبیات و محیطزیست و نحوة انعکاس زیستبوم در آثار ادبی از اواخر قرن بیستم میلادی در قالب نقد زیستبومگرا آغاز گردید. این حوزة مطالعاتی با محور قرار دادن محیطزیست و دقت در تأثیر آن بر متون ادبی، ضرورت توجه به این موضوع را در علوم انسانی مطرح مینماید و بدینترتیب، در تلاش برای برجستهسازی جایگاه محیطزیست در متون ادبی و نیز حفظ آن در دنیای صنعتی امروز است. پژوهش پیشرو بر مبنای روش مطالعاتی همبستگی و با رویکردی توصیفی تحلیلی به بازخوانی و واکاوی داستان کوتاه عافیتگاه از مجموعه داستان دندیل اثر غلامحسین ساعدی پرداخته است. براساس پژوهش حاضر، محیطزیست به شیوههای گوناگونی در شکل دادن به نظام همبستة روایت اثرگذار بوده است. عنوانپردازی بومشناسانة روایت، کنشگریهای عنصر زیستمحیطی رودخانه در تعامل با شخصیت اصلی روایت و در نتیجه تغییر روند کلی زندگی وی، برقرار شدن تقابل میان عناصر سهگانة زیستمحیطی طبیعی، مصنوعی و اجتماعی و غلبة عنصر زیستبوم طبیعی در این تقابل بخشی از مصادیق نقشآفرینی محیطزیست در خلق کلیت روایت را شکل میدهند. برمبنای پژوهش پیشرو محیطزیست دیگر صرفا کارکردی زیباییشناختی ندارد بلکه در روایتپردازی به سطح یک شخصیت مستقل ارتقاء یافته است و در پیرنگ روایت دخالتی فعالانه دارد. وارونگی معادله انسان/ سوژه - زیست بوم/ ابژه و در نتیجه بروز فاعلیت زیستبوم و انفعال انسان یکی دیگر از جلوههای اثرگذاری زیستبوم در ساختار عام روایت است.
استعارۀ بازی و فراداستان در رمان «بازی آخر بانو»
صفحه 19-41
سعدی حاجی؛ سید احمد پارسا
چکیده استعارۀ بازی بهمثابۀ درک صور متفاوت انواع زندگی همچون بازیهایی که فقدان یک سنجۀ فراگیر امکان داوری و تعیین درست و نادرست از میان آنها را منتفی میسازد، در تبیین نسبیتباوری و عدم قطعیّت به عرصۀ فلسفۀ پستمدرن نیز راه یافته است. از طرف دیگر میان رمان پستمدرن و پسامدرنیسم به عنوان فلسفهای که وضعیت و زمینۀ ظهور چنین رمانهایی را توضیح میدهد، تناسب و سازواری وجود دارد. بلقیس سلیمانی، رمان «بازی آخر بانو» را با استفاده از سبک فراداستان به یک رمان پسامدرن تبدیل کرده و آن را بر اساس استعارۀ بازی پردازش نموده است. این مقاله با بهکارگیری شیوۀ توصیفی- تحلیلی و استفاده از تکنیک تحلیل محتوا در بررسی دادهها، به این نتیجه رسیده است که پردازش رمان «بازی آخر بانو» بر اساس استعارۀ بازی در تلفیق با سبک فراداستانی آن، الزامات رمان پستمدرنیستی؛ نظیر انکار حقیقت، عدم قطعیت، مخدوش بودن مرز میان واقعیت و داستان و ارائۀ عامدانۀ پروسۀ نگارش رمان را در خود بازتاب داده است. همچنین گنجاندن فصلی تحت عنوان «ضمایم» به عنوان تمهیدی برای فراداستانی کردن اثر در پایان این رمان، از آن رو تازگی دارد که روال معمول در سایر فراداستانها آشکار کردن جنبۀ فراداستانی آنها در آغاز و در خلال آنها است. زوال واقعنماییِ کلیت وقایعِ داستان در سایۀ این تمهید پایانی و بر اثر مواجهۀ یکبارۀ خواننده با آن، موجب تأثیر ذهنی بیشتر و پررنگتر شدن وجه آشناییزدایانۀ این رمان شده است.
انواع زندگی نوشتهای فارسی
صفحه 43-70
محبوبه شمشیرگرها
چکیده نوشتن از زندگی به منزلة یکی از فروع تاریخنگاری، در تمدنهای مختلف سابقهای دیرین دارد. سنت زندگینگاری در ایران با حرکت در شاخههایی نظیر زندگینامه نویسی، اتوبیوگرافی نویسی، یادداشت نویسی، سفرنامه نویسی، خاطرهنویسی و نامهنگاری، یکی از رایجترین گرایشهای تاریخی-ادبیِ معاصر را شکل داده است؛ اما با وجود کثرت اقبال بدان و شکلگیریِ هزاران کتاب و تک نگاشت در دو سده و بویژه در دهههای اخیر در ایران، هنوز نمیتوان از ژانری کلی مشتمل بر انواع نوشتارهای مشتمل بر روایتی واقعگرایانه از زندگی بشر نشان یافت. این مقاله با طرح ایدة «زندگینوشت» به منزلة فرا ژانری که همه انواع و گونههای فرعیِ نوشتههای مبتنی بر ماجراهای واقعی زندگی انسان را دربردارد، با بهرهمندی از پژوهشهای گذشته، به ارائه طبقهبندی جدید و بازتعریفی از گونههای متعدد آن میپردازد. سه جریانِ «خویشتننگاری»، «دیگرنگاری» و «وقایعنگاری»، مهمترین جریاناتی هستند که در زندگینگاریها دنبال میشوند. روایت زندگی آدمی با رویکرد واقعگرایانه، وجهِ غالبِ خویشیِ زندگینوشتها است. اما در کنار این وجه اصلی و برخی وجوه فرعیِ مشترک، قالبهای متنوعِ این اَبَر ژانر، نقاط فصلی به صورت مرزهای سیال، لطیف و گاه غیر صریح دارند. در نوشتارِ پیش رو، با طبقهبندی این نوشتهها به اعتبار جایگاه راوی نسبت به سوژه در وهلة اول و نیز برخی ملاحظات ساختاری نظیر صورت، محتوا و حجم، رایجترین گونهها در زندگینوشتهای فارسی از قبیل زندگینامه، فرهنگ زندگینامهای، زندگینامک، کارنامه، کارنامک، یادنامه، تکخاطره، تکخاطرات، خاطرهنامه، اتوبیوگرافی، یادداشتنامه، خاطرهنامة گزارشی، سفرنامه، دلنامه، نامة شخصی و وصیتنامه شخصی به شمار آمده است. این پژوهش پس از ملاحظه بیش از ۵۰۰ اثر و به شیوهای توصیفی- تحلیلی انجام شده است.
بررسی خاستگاه عرفان در «هشتکتاب» بر اساس سه مولفۀ عرفانی عاشق و معشوق، ابزار شناخت و حجاب
صفحه 71-95
عبدالرضا سعیدی؛ محمد حسین کرمی
چکیده پژوهشهای زیادی دربارۀ آثار سهراب سپهری انجام شده و عرفان در آثار وی از مهمترین موضوعات این پژوهشها است؛ از این رو، توجه به مناقشات و اختلاف نظر میان پژوهشگران دربارۀ نگرش شناختی سپهری بسیار بااهمیت است. با این حال، تاکنون پژوهشی که بر اساس عناصر عرفانی، جنبههای شناختی و معرفتی آثار وی را روشن کرده باشد، صورت نگرفته است. هدف این مقاله، بررسی سنخشناسی شعر سپهری و سنجش آن با مولفههای عرفانی و یافتن پاسخ این سوالات است که محتوای شناختی شعر سپهری با کدام مکتب عرفانی سنخیت دارد؟ «حقیقت» و «حجاب» در «هشتکتاب» چگونه است؟ و آیا سپهری توانست به حقیقت دست یابد یا نه؟ روش پژوهش در مقالۀ حاضر، کیفی و استقرایی است و چارچوب تحلیل از گزارههای عرفانی احصا شده است. در این مقاله، ابتدا دیدگاههای مطرح شده در پژوهشهای انجام گرفته بر عرفان سپهری ارائه و در سه دستۀ کلی معتقدان به عرفان ایرانی - اسلامی، ذنبودیسم - کریشنامورتی و فلسفی - روانکاوی تقسیم بندی شده است. در گام دوم، مبانی نظری پژوهش بر پایۀ مولفههای عاشق و معشوق، ابزار شناخت و حجاب تبیین شده و اشعار سپهری برپایۀ مولفههای عرفانی یاد شده، نقد و بررسی گردیده است. نتیجۀ بررسی نشان میدهد عاشق و معشوق، ابزار شناخت(دل) و حجاب در «هشتکتاب» با آنچه در عرفان ایرانی اسلامی آمده، متفاوت است و با ذنبودیسم و روانکاوی لکان شباهت دارد؛ وانگهی حقیقت در هشتکتاب، پیوند بیواسطه با پدیدهها از طریق حواس بهویژه چشم است و «دانش»، «زبان» و «نام» به عنوان حجاب معرفی میشوند و در آخرین شعر «هشتکتاب» نیز به ناتوانی در دستیابی به حقیقت اشاره میشود.
پیوستار مکانی- زمانی و سهم آن در عینیت روایی نخستین رمانهای فارسی
صفحه 97-117
هاشم صادقی محسن آباد
چکیده پیوستار مکان و زمان از مؤلفههای مهم در ارزیابی عینیت روایتهای داستانی است. باتوجه به اهمیت پیوستار مکانی- زمانی، این مقاله بر آن است تا ویژگیهای روایی زمان- مکان و سهم آن در واقعینمایی نخستین رمانهای فارسی را بررسی کند. به این منظور، در گام نخست، شیوههای مواجهه با زمان- مکان داستانی از رمانهای نگاشتهشده در دهة اول 1300 شمسی استخراج و دستهبندی شده است. زمان به کار گرفته شده در این رمانها، به لحاظ میزان ابهام و وضوح، در سه دستة کلی زمان مبهم، زمان صوری و زمان مشخص واقعگرا صورتبندی شده و نسبت هرکدام با عینیت روایی سنجیده شده است. در این پژوهش، افزون بر بررسی نشانههای زمانی صریح و نشاندار، تلاش شده است تا زمانمندی متن با در نظر گرفتن زمانهای شاخص، وقایع تاریخی و متغیرهای اجتماعی ارزیابی شود. علیرغم اینکه نشانههاییاز پیوستار مکانی- زمانی واقعگرایانه را میتوان در نخستین رمان فارسی پی گرفت، نتایج پژوهش نشان میدهد که زمانمندی نخستین رمانهای فارسی، فاقد سیر تاریخی منطقی است. اغراض آموزشی نگارش رمان و تمرکز بر مسائل انتقادی و اجتماعی، تمهیدات روایی و پیوستار مکانی- زمانی را در رمان این دوره کمفروغ ساخته است.
جلوۀ تحولات زبانی و قالبی در رباعی معاصر
صفحه 119-144
غلامرضا کافی؛ سیدمهدی موسوی نیا
چکیده در ابتدای قرن اخیر شعر فارسی دستخوش تحولات ساختاری بسیاری قرار گرفت. این تحولات رفتهرفته شعر کلاسیک فارسی را دگرگون ساخت. میتوان گفت رباعی از قالبهایی است که به دنبال جریان مزبور در دو دهۀ اخیر تحت تاثیر سنتشکنیهای نوآورانه قرار گرفت. این تحولات گاه، با ظرافتهای نوآورانه وگاه با بدعتهای صورتمآبانه همراه بود. فرضیۀ نگارندگان آن است که رباعی معاصر به عنوان قالبی پیشتاز در نوآوریهای زبانی و قالبی، از این جهت قابل ملاحظه و بررسی است که نسبت به دیگر قالبهای شعر فارسی بیشتر مورد تصرف و تحول قرار گرفته است. لذا پرداختن به آن را ضرورت احساس کرده و بر آن شده تا با نمونهآوری، این تصرفات را آشکار سازد. پژوهش حاضر با مطالعۀ شمار قابل توجهی از رباعیات معاصر و التفات به مجموعه رباعیات شاعران معاصر، این نوآوریها را استخراج و تحلیل کرده است. پس از مطالعه و بررسی روشن گردید که نوآوری در بافت رباعی بیشتر در یکی دو دهۀ اخیر صورت گرفته است. عدم رعایت قافیه به صورت عامدانه، استفاده از ردیفهای طولانی، درهم شکستن نظام قافیه و وزن به انحای مختلف، پهلو زدنهای عامدانه به زبان کوچه و بازار، دیگرگونه نویسی، کاربست واژگان امروزی و علائم نگارشی و ... از تصرفاتی است که در رباعی معاصر به چشم میخورد.
تصویر دانشجویان در داستانهای کوتاه قبل از انقلاب اسلامی (از دهه بیست تا پنجاه شمسی)
صفحه 145-165
سعید کریمی قرهبابا
چکیده دانشجویان به عنوان یکی از اقشار نوظهور در جامعه ایران تلقی میشوند که از نخستین سالهای تأسیس دانشگاه به منزله نمادی از تجدد و طبقه متوسط شناخته شدهاند. آنان به دلیل توسعه نامتوازن صورت گرفته در دوران پهلوی هم با سنت در تعارض بودهاند و هم با تجدد. هدف از پژوهش کتابخانهای حاضر بررسی نوع نگاه نویسندگان به منش و کنش دانشجویان در داستانهای کوتاه دهههای بیست تا پنجاه شمسی است. با مطالعه این داستانها با سه دسته از دانشجویان مواجه میشویم: مبارزان آرمانخواه، فردگرایان مأیوس و امیدواران واقعبین. هر نویسندهای با توجه به خاستگاه فکریاش شخصیت دانشجویان را به شکلی توصیف میکند. برای مثال از آنجا که صادقی و ساعدی تحت تأثیر گرایشهای نهیلیستی قرار دارند، دانشجویان داستانهای آنان نیز از ایجاد هر گونه تغییر فردی و اجتماعی اظهار ناامیدی میکنند. این دسته از دانشجویان رؤیاهای خود را از دست داده و مأیوس و منزوی شده و نهایتاَ دچار رخوت و عطلت گشتهاند. انحرافات اخلاقی، اعتیاد و تمایل به خودکشی نیز برخی از رفتارهای شایع این طیف از دانشجویان است ولی از سوی دیگر دانشجویانِ به تصویر کشیده شده در داستانهای بزرگ علوی و نادر ابراهیمی آرمانخواه و پرتحرکاند و مبارزات تشکیلاتی- سیاسی را علیه رژیم سامان میدهند. سیمین دانشور و گلی ترقی در میانه این دو جریان ایستادهاند و دانشجویان داستانهای آن دو، تلاش میورزند که از انفعال خارج شده و به رشد و پویایی دست یابند.
سکوت و حذف روایی و پیوند آن با شیوۀ روایتگری، فرم و شگردهای روایی در رمان رود راوی
صفحه 167-193
قدرت قاسمی پور؛ نصرالله امامی؛ طاهره جوشکی
چکیده روایت به مثابه یک گفتمان، از بخشهای ناگفته و گفتهشده تشکیل شده است. ناگفتهها یا سکوتها، به حذفها، غیابها، گسستها یا خلاءهای معنادار و دلالتمند در روایت اشاره دارد. در مباحث روایتشناسی ساختگرا، به سکوت روایی کمتر پرداخته شده است. با این حال برخی از مباحث روایتشناسی با مفهوم سکوت و حذف روایی پیوندی تنگاتنگ دارند. در این پژوهش، با روشی مبناییتحلیلی و با بهرهگیری از مباحث روایتشناسی، رمان پیچیدۀ رود راوی از منظر سکوت روایی تحلیل شده است. در تحلیل رمان، از برخی مباحث روایتشناسی مانند شیوۀ روایتگری، میزان اعتمادپذیری راوی، طیف حضور راوی در داستان، انواع فاصله، شیوههای اطلاعرسانی و نوسان در آنها، انگیزۀ راوی، روایت باواسطه یا چندلایه، مبحث دیرش و نیز مفهوم فرم بهره گرفته شده و پیوند آنها در این رمان با سکوت و حذف روایی واکاوی شده است. راوی فریبکار این رمان، در جهت انگیزۀ روایی خود، شگردهای روایی مختلفی را به کار میگیرد یا ایجاد میکند تا حذفها و سکوتهای روایت را بپوشاند یا موجه جلوه دهد و وجوه اعتمادناپذیری خود را پنهان کند.
معشوق ایده آل، معشوق- مادر (بررسی لکانی عشق در شعر «بر سرمای درونِ» احمد شاملو)
صفحه 195-220
نرگس مرادی؛ علی تسلیمی؛ محمد علی خزانه دارلو
چکیده مقالة حاضر، مفهوم عشق را مطابق با مدل نظری لکان در شعر «بر سرمایِ درون» سرودة احمد شاملو بررسی میکند. لکان، علاوه بر دو ساحت «نمادین» و «خیالی» که پیش از او فروید بدان پرداخته بود، ساحت جدیدی میافزاید که همان امر«واقع» است. ازنظر او عشق، متعلق به امر واقع است و ما تنها قادریم عشق را در ساحت نمادین تجربه کنیم؛ بنابراین تجربه ما از عشق، تجربهای ناقص است؛ چراکه ما در امر نمادین دچار فقدان هستیم. لکان از دیگر سو «دیگری بزرگ» را نیز وارد این نظریه میکند؛ بدین معنا که ما در عشق به یک معشوق واقعی، همزمان در ورای او به چیزی بزرگتر عشق میورزیم. چیزی که غیرممکن مینماید و همواره از دالی به دال دیگر درحرکت است، بدون آنکه به مدلول مشخصی برسد. در این شعر، شاملو میل به مادر را که میل به محارم است به خاطر ترس از «اختگی»، سرکوب میکند و به ناخودآگاه میفرستد؛ اما این میل هیچگاه او را رها نمیسازد. بنابراین از فرایند «جابجایی» استفاده میکند. میل به مادر را متعالی و تلطیف (تصعید) میکند و ابژة دیگری کوچک «معشوق» را جایگزین معشوق-مادر در امر خیالی میکند. سوژه/ شاعر میخواهد در این رابطة عاشقانه، نقش و جایگاه معشوق را داشته باشد و آزاد و بیقید و رها باشد. عشقی از نوع «اکیپ» که محبتی یکسویه، مراقبت گونه، نارسیسی و به سود خویش است؛ ترکیبی از «اِروس» و «اِستورگ». سوژه/ شاعر، دسترسناپذیری معشوق گمشده را نمیپذیرد تا به ساحت نمادین و سمبولیک لکانی وارد شود. پناه بردن سوژه به عشق بهنوعی پشت پا زدن به «قانون پدر»، اجتماع و جهان سمبولیک لکانی است. او دنیای پر از تنهایی و انزوا را برمیگزیند و در این راه خواننده را با خود همراه میکند و اشتیاق و آرزو را در او نیز برمیانگیزد.
تحلیل شخصیتهای رمان «سمفونی مردگان» بر مبنای دیدگاه فروید دربارۀ غرایز «نهاد»
صفحه 221-243
فواد مولودی
چکیده مقالۀ حاضر تحلیل و درونکاوی دو شخصیّت اصلی رمان سمفونی مردگان(آیدین و اورهان اورخانی) بر اساس نظریۀ فروید در باب غرایز «نهاد» است. فروید غرایزِ «نهاد» را به دو دسته تقسیم میکرد: غریزۀ زندگی و غریزۀ مرگ. غریزۀ زندگی بر اساس اصل لذّت عمل میکند و انرژی روانیای که آشکار میکند «لیبیدو» است. لیبیدو میتواند جذب یا صرف یک شیء یا هدف شود؛ مفهومی که فروید آن را نیروگذاری روانی مینامید. ارضای غریزۀ زندگی می تواند به کسب لذّت و تعویق بیشتر غریزۀ مرگ منجرشود؛ امّا عدم ارضای آن و شکست در نیروگذاریِ لیبیدو "به ویژه در نخستین ابژۀ عشق (love object)، مادر" زخمهایی دایمی رابر جای میگذارد. در این فرایند بخشی از نیروی لیبیدویِ سرمایهگذاری شدۀ مستقر در «خود»، با ازدستدادن ابژۀ عشق، نافرجام و بیهدف باقی میماند و تغییر ماهیّت میدهد. در این حالت لذّت به عدم لذت و نیروی زاینده به نیروی ویرانگری که در خدمت غریزۀ مرگ است تبدیل میشود. پس از طرح اجمالی مفاهیم و مقولات فرویدی دربارۀ غرایز «نهاد»، با مداقّه در فضای رمان و کشف ارتباط زیرساختی تمام بخشها و عناصر آن، و نیز با تفسیر روانکاوانۀ نشانههای دلالتگر رمان به این نتیجه رسیدهایم که فضای غالب ِمرگ در رمان «سمفونی مردگان» نشأت گرفته از غلبۀ غریزۀ مرگ در روان اورهان است و اوست که مراحل رشد روانی خود را به سلامت طی نکرده و در مرحلۀ پیشاادیپی تثبیت شدهاست. در مقابل، آیدین تجسم سوژگی و فاعلیت و «خود» ساختارمند است.در این مقاله نشان دادهایم که برخلاف برخی از پژوهشهای انجام گرفته دربارۀ این رمان، غلبۀ غریزۀ زندگی در آیدین سبب شده است که او مراحل رشد روانیش را به سلامت طی کند[i].
پینوشتها
[i] . مقالۀ حاضر نقدی آسیبشناسانه بر مقالۀ « تحلیل روانکاوانۀ شخصیتهای رمان سمفونی مردگان» از محبوبه اظهری و سهیلا صلاحی مقدم (ادبیات پارسی معاصر، سال دوم، شمارۀ دوم، پاییز و زمستان 91، صص1ـ17) است. در آن مقاله، پس از طرح مباحثی مفصّل دربارۀ تحلیل روانی دو شخصیت اصلی رمان، نتیجه گرفتهاند که: «آیدین و اورهان دچار روانرنجوریهای متعدّدند و در موارد بحرانی دچار روانگسیختگی میشوند. ریشۀ بیشتر بیماریها و اختلالات آنها در کودکیشان (تولّد تا هفت سالگی) است...هر دو برادر در محیط نامناسب عاطفی رشد کردهاند. آیدین نتوانسته عقدۀ ادیپ خود را در کودکی، به علت وجود پدر خودکامه و مادر تحت ستم، حل کند...آیدین، که در همۀ عمر تحت فشارهای پدر جبار بوده، کم کم دچار افسردگی و درماندگی میشود...اورهان نیز همانند برادر بزرگتر خود دچار روان رنجوریهای متعدّد است. او نیز نتوانسته رشد روانی جنسی خود را به سلامت پشت سر بگذارد...» (اظهری و صلاحی مقدم، 1391: 15). در مقالۀ حاضر، چنان که خواهیم دید، در خوانشی متفاوت از رمان و با توجّهی ساختاری به نظریۀ فروید نشان میدهیم که تقابل اورهان و آیدین، در واقع، تقابل غریزۀ مرگ و غریزۀ زندگی یا به تعبیر بهتر تقابل روانرنجوری و سلامت روان است؛ و هر آنچه که دربارۀ روانرنجوری آیدین در مقالۀ فوق آمده است به دلیل اشتباه در درک مفاهیم فرویدی و برداشت غیرساختارمند و تکهتکه از دستگاه فکری او، و نیز به دلیل کمتوجّهی به شواهد متعدّد متنی در روساخت داستان و اشارات دلالتگر به زیرساخت آن (پیرنگ استعاری و حذفی متن) بوده است.
