دوره و شماره: دوره 16، شماره 1، فروردین 1405 
تحلیل و نقد و تبیین و تفسیر ادبیات پارسی معاصر در ایران و جهان

تاثیر انسجام بر موسیقی شعر شاملو با تکیه بر نظریۀ زبان شناسی هلیدی

https://doi.org/10.30465/copl.2026.50769.4226

حمید رضا سلیمانی، عفت نقابی

چکیده یکی از مهم‌ترین نظریه‌ها در مطالعات زبان‌شناختی، نظریۀ «انسجام متنی نقش‌گرای» هلیدی است. انسجام به مجموعه‌ای از روابط موجود میان اجزاء یک متن گفته می‌شود که از راه عناصر واژگانی و دستوری، قسمتی از یک جمله را به کلمه، گروه یا جمله‌های پیشین مرتبط می‌سازد. از آنجاکه عامل «انسجام»، موجب ایجاد پیوند و ارتباط درونی کلام و به‌تبع آن ایجاد موسیقی در متن می‌گردد و نیز با توجه به این‌که این روش یکی از شگردهایی‌ست که شاملو برای ایجاد موسیقی درونی، از آن‌ استفاده کرده، این پژوهش با روش توصیفی – تحلیلی به بررسی نظریۀ انسجام در دو محور دستوری و واژگانی پرداخته است و سپس با برشمردن شگردهای ایجاد انسجام در شعرهای سپید شاملو، میزان تاثیر این شگردها را در افزایش موسیقی درونی شعر او، بر اساس نظریۀ هلیدی، مورد تحلیل و بررسی قرار داده است. این نوشتار هم‌‌چنین می‌کوشد به این سوال پاسخ دهد که: «عنصر انسجام چه تأثیری در ایجاد موسیقی درونی شعر شاملو دارد؟» یافته‌های این تحقیق نشان می‌دهد که انسجام یکی از راه‌های ایجاد موسیقی درونی شعر سپید است و شاملو به‌واسطۀ تسلط بر زبان‌ فارسی و آشنایی با ظرفیت‌های صرفی و نحوی این زبان و بهره‌مندی از عناصر انسجام واژگانی به ویژه عنصر تکرار، حذف و ربط، توانسته است پیوندی مطلوب میان واژه‌ها و مفاهیم در شعر خود ایجاد کند و از روش‌های ایجاد انسجام به‌عنوان بخشی از راه‌های ایجاد موسیقی در شعر سپید استفاده کند.

تحلیل و نقد و تبیین و تفسیر ادبیات پارسی معاصر در ایران و جهان

تحلیل «مرگ مؤلف» و «تولد کاتب» در آثار محمدرضا کاتب

https://doi.org/10.30465/copl.2026.53050.4332

علی چراغی، احمد رضایی جمکرانی

چکیده رولان بارت، نظریه‌پرداز ادبی و فیلسوف فرانسوی، در مقاله‌ی مشهور خود با عنوان «مرگ مؤلف» (1967) مدعی شد که متن ادبی با جدا شدن از زندگی و شخصیت نویسنده، از استبداد تفسیری آزاد می‌شود و امکان برخورداری از چندین لایه معنایی را پیدا می‌کند. این دیدگاه بر نشانه‌ها و روابط درون‌متنی استوار است و خواننده را به عامل اصلی در فرآیند تفسیر تبدیل می‌کند. در این چارچوب، بارت مفهوم «کاتب» را به جای «مؤلف» مطرح می‌کند؛ کاتبی که متن را صرفاً چینش می‌کند و حق تحمیل یا توضیح اندیشه‌های شخصی خود را ندارد. هدف این پژوهش تحلیل آثار محمدرضا کاتب از منظر نظریه‌ی مرگ مؤلف و بررسی میزان تأثیر شگردهای پسامدرنیستی بر متن‌های وی است. فرضیه‌ی اصلی بر این است که ویژگی‌های آثار کاتب؛ از جمله نقش خواننده، استقلال شخصیت‌، هویت چندبعدی، جریان قصه‌سازی، زمان‌پریشی، مرگ‌اندیشی و عدم قطعیت در علت و معلول‌ها، نمونه‌ای برجسته از کاربرد عملی این نظریه در ادبیات داستانی ایران را نشان می‌دهد.
روش پژوهش تحلیلی-توصیفی است که از طریق مطالعة گستردة آثار کاتب و استخراج نمونه‌های مرتبط با نظریه‌ی مرگ مؤلف انجام شده است. یافته‌ها نشان می‌دهد که کاتب با آگاهی پیشین از اصول پسامدرنیستی و مرگ مؤلف، خواننده را در فرآیند تفسیر متن فعال کرده و مرزهای معنایی روایت را گسترش داده است. نتیجه‌ی پژوهش تأکید می‌کند که محمدرضا کاتب یکی از بارزترین نمونه‌های انعکاس نظریة مرگ مؤلف در ادبیات داستانی معاصر ایران است.

تحلیل و نقد و تبیین و تفسیر ادبیات پارسی معاصر در ایران و جهان

ابلوموفیسم و شازده احتجاب

https://doi.org/10.30465/copl.2026.53056.4333

نرگس اسکویی

چکیده ابلوموفیسم نخستین‌بار در نقدهای قرن نوزدهم بر رمان ابلوموف اثر ایوان گنچارف شکل گرفت و در آن بافت، بیانگر بی‌عملی مزمن، ترس از تغییر و میل به ماندن در وضعیت آشنا بود؛ الگویی روان‌ـ‌فرهنگی که بعدها به حوزه‌های جامعه‌شناسی و تحلیل ذهنیت جمعی نیز راه یافت. به‌کارگیری این مفهوم به‌مثابۀ چارچوب نظری، امکان می‌دهد تا شازده احتجاب (۱۳۴۸) هوشنگ گلشیری بر اساس تجربه زیستۀ یک فرد اشراف‌زادۀ گرفتار در چرخه‌های انفعال و فرسودگی بازخوانی شود. پرسش پژوهش آن است که سازوکارهای ابلوموفیسم ــ از جمله زمان‌مندی ایستا، ترجیح تداوم وضعیت موجود، پناه بردن مکرر به خواب و خیال و ناتوانی در تبدیل آگاهی به کنش ــ چگونه در شکل‌گیری ذهنیت و رفتار خسرو نمود می‌یابند. یافته‌ها نشان می‌دهد که ابلوموفیسم در شازده احتجاب نه صرفاً حالت روانی فردی، بلکه ساختاری تکرارشونده در تجربه زیستۀ خسرو است: زمان‌مندی ایستا در شکست او برای آغاز هر کنش مشخص‌؛ وابستگی به گذشته در تکرار وسواس‌گونۀ خاطرات تیره و بازسازی آیینی تصاویر خانوادگی؛ پناه بردن به خیال در شکل رؤیاوار روایت و درهم‌آمیزی مرزهای حافظه و واقعیت؛ و فلج ارادی در امتناع او از مواجهه با گناه نسل‌های پیشین و تعویق دائمی تصمیم‌ها. بدین‌ترتیب، پژوهش حاضر نشان می‌دهد که الگوی ابلوموفیسم می‌تواند سازوکارهای انفعال، احساس تقصیر و گسست از عاملیت را در شخصیت خسرو روشن کند.

تحلیل و نقد و تبیین و تفسیر ادبیات پارسی معاصر در ایران و جهان

بررسی سبک‌های زندگی لاندوفسکی در داستان‌های رسالۀ مموسیاه و گراز احسان عبدی‌پور

https://doi.org/10.30465/copl.2026.52730.4324

خدیجه رحمانی، ابراهیم کنعانی، فاطمه زمانی

چکیده یکی از مباحث مطرح در نشانه‎شناسی اجتماعی، سبک زندگی است. اریک لاندوفسکی، نشانه‎شناس فرانسوی، با توجه به نوع تعامل افراد گروه غیر یا مغلوب با گروه غالب یا مرکزی مرجع، چهار نوع سبک زندگی را طرح می‌کند: اسنوب، آفتاب‎پرست، داندی و خرس. او هم‌چنین سه سبک دیگر به آن می‎افزاید: سبک زندگی زنبور، گربه و سگ. هر کدام از این شخصیت‌ها در نسبت با گروه مرجع هنجارمدار، رفتار خاصی از خود بروز می‌دهند و گروه غالب مرجع با استراتژی‌های مختلفی از جمله پذیرش هویتی، تفکیک هویتی، طرد هویتی و شبیه‎سازی هویتی با آن‎ها برخورد می‎کند. احسان عبدی‎پور نویسنده و کارگردان معاصر، با خلق شخصیت‌هایی منحصر‎به‎فرد، باعث سیالیت متن داستان‌هایش شده، به‌گونه‌ای که مدل‎های سبک زندگی لاندوفسکی را به چالش می‌کشد و الگوهای جدیدی ایجاد می‌کند. شخصیت اصلی داستان‎های رسالۀ مموسیاه و گراز، سیری از سبک‌های مختلف زندگی و نیز تلفیق سبک‎ها با یک‌دیگر را به نمایش می‌گذارد؛ آن‌چه که حاصل مواجهۀ پیوستۀ شخصیت‌ به‎عنوان سوژه با سوژه‌ها، ابژه‌ها و جهان هستی است. پرسش اصلی پژوهش این است که نوع استراتژی جامعۀ مرجع در مقابل حضور دیگری، چه تأثیری در نحوۀ مواجهۀ سوژه‌ها با دیگری و انتخاب سبک ‌زندگی بینابینی آن‎ها داشته‌است. در داستان‌های ذکر شده، قهرمان داستان از خرسِ تطبیق یافته با جهان هستی به سمت انسان نابغه حرکت می‌کند تا رسالتش را در این جهان به انجام رساند. در این سیر‌حرکتی، سبک‌های دیگر زندگی و نیز سبک‎های تلفیقی، با توجه به نوع برخورد جامعۀ مرجع نمود یافته است. این پژوهش با روش تحلیلی- توصیفی و مبتنی بر تحقیقات کتابخانه‌ای بر آن است تا سبک‌های مختلف نظریۀ لاندوفسکی را در تعامل با جهان هستی و جامعۀ مرجع نشان دهد. در‎واقع، هدف پژوهش نشان دادن سیر شخصیت‌های این دو داستان در سبک‎های مختلف زندگی است.

تحلیل و نقد و تبیین و تفسیر ادبیات پارسی معاصر در ایران و جهان

بینامتنیت در شعرِ «اسماعیل» سرودۀ رضا براهنی بر اساس نظریۀ ژرار ژنت

https://doi.org/10.30465/copl.2026.51772.4275

امید وحدانی فر، نجمه ولی نژاد

چکیده شعر «اسماعیل» سرودۀ رضا براهنی، یکی از شعرهای اجتماعی وی است که برای دوست خود، اسماعیل شاهرودی، سروده است که می‏توان گفت اسماعیل نمایندة تمام جوانان مظلوم ایرانی است. شعر مذکور شعری بینامتنی است که نشانه‌های بهره‌مندی از متون مختلف در آن مشهود است. در این مقاله نگارندگان بر مبنای ساز و کارهای بینامتنی می‎کوشند تا انواع روابط بینامتنی شعر مورد بحث را با روش تحلیلی- توصیفی از منظر بینامتنیت ژرار ژنت بررسی کنند و چگونگی حضور آن‌ها و نحوة گزینش‌های براهنی از هرکدام را با توجه به ویژگی‌های آن‌ها مورد تحلیل قرار دهند. بنا بر نتایج به دست آمده مشخص گردید که به طور کلی شاعر از سه عامل نقل قول، ارجاع و تلمیح برای پیشبرد شعر مورد بحث بهره برده است اما گونة ارجاع، صورت غالب بینامتنیت این متن است. عناصر قرآنی در جهت معرفی شخصیت‌هایی به کاررفته است که نماینده گفتمان اسلامی در شعر مذکور هستند و آشکار است که این امر استفاده از مضامین قرآنی را در توصیف این شخصیت‌ها می‌طلبد. براهنی در راستای پیشبرد اهداف مفهومی و ساختاری روایت خود با خوانشی تازه از عناصر قرآنی نظیر وقایع، اشخاص، الفاظ و مضامین قرآنی آن‌ها را به طرزی هنرمندانه در خلال شعر «اسماعیل» به کار برده است؛ به گونه‌ای که درک بینامتنیت شعر مذکور و قرآن می‌تواند زمینۀ درک و دریافت عمیق‌تری از این شعر و جهت‌گیری‌های معنایی شاعر ایجاد کند.